تبليغاتX
.......تاریکترین لحظه شب...
باقی ناگفته ها سکوت نیست؛ ناله ایست.

من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست


...که زرق و برقش شخصیتم باشد


من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو


میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی


قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند


دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم


دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است


به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی


دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی


و صبح ها از / دنده دیگری از خواب پا میشوی


تمام حرف هایت عوض میشود


دردم می آید نمی فهمی


تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است


حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر


حیف که ف احشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحش ه تنی است


من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم


دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری


و هر بار که آزادیم را محدود میکنی


میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است


نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود


میدانی ؟


دلم از مادر هایمان میگیرد


بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده


خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند


نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت


جایش النگو داد ...


مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد


تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است


دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است


ببینم فردا که دختری به جرم موی بازش کتک میخورد


باز هم همین را میگویی


ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟


دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...


و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....


مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس



از س.ک.س با پدر راضی بود ؟؟؟


بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را ...


باور کن به خودش هم نمی دهد ...........


دردم می آید


از این همه بی کسی دردم می آید!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

من ضعیفه ای هستم با آبرو.. کشاورزی میکنم.. کارگری میکنم.. فروشندگی می کنم.. جارو میکشم.. بار میکشم. ظرف می شورم و لباس چنگ می زنم.. . آنقدر که کمرم خم شود و پاهایم لنگ بزند.. آنقدر که دست هایم تاول بزند و پوسته پوسته شود .. اما این را هم میدانم که برای من پست های بالا  خسته کننده است چون من زنم و ظریفم!

شنیده ام همه میگویند بهشت زیر پای من است. مادر هستم..

اما وقتی که د رد  ادگاه  فرزندم را میخواهم  حق ندارم!!!

بهشت چرا باید زیر پای من باشد.. من فقط فرزندم را میخواهم نه بهشت را!

من بی هویتم .. چون در شناسنامه ام نام مردی نیست!

من از تعریف کردن خیلی خوشم می آید مخصوصا که از  عد  ..ا..ل.ت می شود..

 چقدر کیف میکنم./.

اما نمی دانم چرا آن روز که دخترکم از من خواست بخوانم  "مشک آن است که خود ببوید نه آن که عطار بگوید!.."

نخواندم!

دوست نداشتم که بخوانم. آخر یادم افتاد که فقرمان..فرقمان.. زندگی مان.. تفاوتمان...

من همیشه چادری بر سر می گذارم.. اما نمی دانم چرا چشم مرد همسایه هر بار دریده تر میشود!!

البته که مشکل از من است که چشم ها دریده میشود .. نه مشکل از چشم او!!!

این بار باید چند چادر روی هم سر کنم!

من خسته ام.. خوابم می آید...

می ترسم فردا که از خواب بیدار می شوم  ..

نکند  بمیرم..آخر..من به هیچ کدام از آرزوهایم نرسیده ام..

نکند اکنون مرده ام؟ آخر نمیتوانم به هیچ کدام از آرزوهایم برسم!

 

خیلی خسته ام.. تو هم حتما خسته ای..

درخواب به تو میگویم که از  خبر جدید ..که.. خیا   نت مردت قان ونی شده است!! تو هم  مترسک باش وقتی بیدار شدی..

اصلا بی خیال همه چیز...

بیا برویم بخوابیم.. حوصله ندارم  حتی در خواب منتظر نظر تو باشم..

من حرفی ندارم.. تو هم حرفی نداشته باش..

بیا برویم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

در تمام شب چراغی نیست

در تمام شهر

نیست یک فریاد..

 

ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست

تا نه من فانوس شیطان را بیاویزم

در رواق هر شکنج ه گاه پنهانی این فردوس ظلم آیین

تا نه این شب های بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین

ظلمت آباد بهشت گندتان را ؛ در به روی من

باز نگشایید!

 

 

در تمام شب چراغی نیست..

در تمام روز

نیست یک فریاد

 

چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست

تا ندانند از چه می سوزم من ؛ از نخوت زبانم در دهان بسته ست

راه من پیداست

پای من خسته ست..

 

پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را

با تن بشکسته اش ؛

تنها

 

 زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جان گزای از خشم:

اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد

خشم خونین ؛ اشک می خشکاندش در چشم

در شب بی صبح خود تنهاست.

 

از درون برخود خمیده ؛ دربیابانی که برهر سوی آن خوفی نهاده دام

دردناک و خشم ناک از رنج و نخوت خود می زند فریاد:

 

((- در تمام شب چراغی نیست

در تمام دشت

نیست یک فریاد…

 

ای خداوندان ظلمت شاد!

از بهشت گندتان ؛ ما را

جاودانه بی نصیبی باد!

 

باد تا فانوس شیطان را برآویزم

در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم آیین

 

باد تا شب های افسون مایه تان را من

به فروغ صد هزاران آفتاب جاودانی تر کنم نفرین!))

 

 

همیشه وقتایی که میخواستم بخوابم یه دفتر و یه خودکار کنار دستم بود.. برق ها رو خاموش میکردم و اونقدر می نوشتم و تو تاریکی مطلق  و زار میزدم  تا سست و بی حال می افتادم و خوابم می برد..

گاهی که نگاه میکردم می دیدم که روهم رو هم نوشتم و یا از  سر صفحه شروع کردم  با یه مکث "دنبال دستمال کاغذی یا آه کشیدن "یادم رفت که کجام و یهو رفتم ته صفحه!

دو سه روز یه بار یه دفتر پر حجم  باید عوض میشد.. دفترایی که نمی دونستم اصلا توش چی نوشتم و چیکارش کردم!

همه ی دفترها رو که حریصانه پرشون میکردم  پاره میشد.. خیلی بهم کمک کرد که زندگی کنم نه اینکه زنده بمونم.

چون من حالم از زنده موندن به هر قیمتی به هم می خوره! از سنگ بودن متنفرم .. زندگی من توی احساسم بود که نذاشتم بمیره.. شاید هرکسی به جای من بود..........

 

حالا من چندین ماهه که یه دفتر کنار دستم می ذارم و یه خودکار که دفترم رو باز میکنم  و برقا رو خاموش میکنم که توی تاریکی مطلق بنویسم.. ولی وقتی برق خاموش میشه..  در حالیکه که دفتر روی سینه ام  و خودکار توی دستم مونده .. خوابم می بره..

 

خیلی حرفام نگفته مونده و سرگردون.. کسی که عادت به نوشتن داره حتی وقتی راه می ره.. حموم میره.. موهاشو شونه می کنه.. با دوستش حرف میزنه..جارو میکشه.. آشپزی میکنه.. سر کار میره.. می خنده .. گریه میکنه.. خوابش می بره.. غذا میخوره..ظرف میشوره.. 

درعین حال داره با همه ی وجودش  می نویسه و می نویسه و می نویسه..

 

حرفام خیلی زیاده.. اما .. 

نمی دونم... چی بگم!

 

بعد نوشت:برداشت من از شعر کاملا شخصی بود.... شعر یه آیینه ست.. آیینه ای که خودت رو می بینی و تلنگری میشه به روحت.. من اون موقع در موقعیت خاص خودم این شعر خیلی به  تخلیه ی روحی من کمک میکرد.. واسه همین هم  این شعر رو نوشتم.. خواهشا منظور دیگه ای نگیرید..

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 دیگر به خود نگرانی راه مده..

من خود به روی خود خاک می ریزم..

مشت مشت.. ذره ذره.. اما بگذار دراین فرصت  حرفی به تو بزنم.. در این فرصتی که نفسم همراه ذرات خاک و غبار کم کم قطع می شود.. بگذار چیزی به تو بگویم.. هرچند که هرگز چشم نداشتی.. گوش نداشتی..

تو حتی از آینه ها  نیزمی ترسیدی..

آینه ای در برابرم ..آینه ای در برابرت.. یادت هست؟

این روزها.. سهم من از کارهای تو غمی ست بی کران.. این روزها  مرده های زیادی راه می روند.. آنها مترسکی هستند که نمی دانند که زندگی چیست و بودن یعنی چه؟!

 

باد می وزد و آنها خم می شوند.. تکان می خورند.. اما به طرف باد..شاید مخالفش.. اصلا نمیدانند چرا؟ چگونه؟ چه شد که باد آمد و چه شد که رفت.. در مغزشان چند تکه علف خشک شده و کاه هایی زرد رنگ ریخته شده است..

یادت هست کودکی مان را"؟

 من تورا دوست داشتم.. تو تابم را از زیرم کشیدی.. دستت را کشیدم و پیاده شدم.. دلم برایت سوخت که اینقدر تشنه ی تاب بودی.. وقتی پریدی و تاب حرکت کرد مثل خواهرم نمی خندیدی.. مثل آن پسرک چشمهایت برق نمی زد..  فقط  دوست داشتی که طولش بدهی.. تو غرق اندوه منتظران بودی.. نه غرق بازی ات..

 

" مال تو.. تاب مال تو..سرسره ها مال تو.. پارک مال تو.."

این را وقتی گفتم که داشت شب می شد.. بقیه به تاب های دیگر رفته بودند. اما من منتظر تو بودم..آنجا را جای خودم  می دانستم که تو کشیده بودی اش..  مادرم صدایم زد.. مجبور شدم بروم.. اما گفتم این ها را که بدانی تو نمی توانستی تا ابد تاب بازی کنی..

 

تا قدم اول به قصد رفتن را را برداشتم تو از تاب پریدی و به سمت سرسره ها دویدی.. این بار می خندیدی.. مادرت هم تورا صدا زد..  باید می رفتی.. داشت غروب می شد.. داشت شب می شد..

 

یادت هست که فردای آن روز با خواهرم چه کردی؟ یادم هست..اما خواهرم شاید تنها غصه هایش را بی دلیل به یاد دارد.او می گوید" نمی تواند کودکی اش را به یاد بیاورد.. !"

میدانم چرا نمی تواند.. میدانم.. آن روز که خواهر تپل و کوچکم بازی میکرد.. تو ترسیدی که زورت به او نرسد..خواهرم بی نهایت مظلوم و مهربان بود اما تو به مادرت حرفی دیگری را گفتی.. اشک هایت بوی تمساح میداد.. من همه ی اینها را می فهمیدم.. ولی نمی دانستم چه قلب سنگی در آن سینه در حال رشد کردن است..

مادرت  به طرف مادرم رفت.. و با او حرف زد.. دویدم کنار مادرم تا بشنوم:" دخترتون خیلی بزرگ شده.. دیگه نباید الان تو پارک بازی کنه.."

مادرم:" دخترم فقط هشت سالشه .. بزرگ شده؟ شما بچه تون بزرگ تره که .."

مادرت:" باشه ..فرق میکنه.. چیز میزاش در اومده.. به خاطر خودتون میگم.. دیگه درست نیست این کار.. مردا که اینو نمی فهمن؟!!!!!!.........."

"مر.دها؟!آیا در چشم هایشان انسا  نیتی وجود ندارد؟؟  چه کسی مردها را به شکل حیوان در آورد؟ نه انسان؟ !"

.. من این را نمی دانستم..  مادرم هم هرگز نمی توانست بداند ..ترسید.. به خاطر دخترکش که در میان قبیله ی حیوانات درنده خود  کودکی ای ندارد.. و نه جوانی ای.. و شاید ...

 

یادم هست چرا خواهرم می گوید که هیچ چیزی یادش نیست.. یادم هست.. چیزی وجود نداشت که یادش بیاید.. جز محرومیت. مگر محرومیت به یاد ماندنی ست .. مگر خاطره ای شگرف و دوست داشتنی ست؟!

دوست داشتم قدم اندازه آن زن بود.. اما هرگزدرکم  اندازه ی او نبود..

 

 

فردایش بود یا هفته ی بعد.. شاید ماه بعد یا ماه های بعد.. میخواستم به تو بغض را معنی کنم.. آمدم.. نگاهت کردم..مگر می شود احساس را معنی کرد؟؟

وقتی دیدمت.. دیدم که تو اصلا گوش نداری.. تو چشم نداشتی جز یک دکور زیبا بر روی صورتت..

 

دلم برایت سوخت..

 

وای  که چقدر دلم میخواهد بخوابم. می ترسم.. نه از تو.. تو را از کودکی دیده بودم.. تو برای من ترسیدنی نیستی.. تابت یک روز تمام می شود.. یک روز دیگر نای بازی کردن را نداری.. یک روز که عمر کهنه می شود .. میترسم برای همه ی آنهایی که هیچ چیزی به یاد نخواهند آوردم.. می ترسم برای بغض هایی که هرگز فرصت گریستن نداشتند.. می ترسم...

 

 آن روز که شاید سالها ست  زنده  به گور شده ام ..

هرچند که این مرگ را خود می پسندم که بهتر است تج ا وز هاست به انسان بودنم  و مترسک بودن ها...

 

یادت باشد که من نمی خواهم تو برای من انتخاب کنی.. من نگذاشتم که مادرم که عزیزترین  ودوست داشتنی ترین  دارایی من است برای من تصمیم بگیرد و تحمیل کند نظراتش را...

تو اگر می توانی دست و پایم را ببند ولی نمی توانی روح مرا در بند کنی.. نمی توانی..

 

می دانم که عجله داری زودتر دفن شوم..  دارم می ریزم.. صبر داشته باش...  بگذار دراین آخرین دم حرف بزنم..

 

اگر میدانستی که چقدر رویاهایم زیبایند  . در این شبی که به طلوعش نزدیک است..  

چه میکردی که جلویش را بگیری.. حتی مرگ هم نمی تواند رویاهای مرا از من بگیرد..

 

آن هنگام که باد موهایم را پریشان می کند..  آن هنگام که پراز آرامشم ..پراز شادی....سوار بر اسب پرقدرتم می تازم و می تازم..  کنار دریای آشوبناک .. کنار همین دریا که گهواره ی من است.. پای این کوه که ریشه ی من است..

دریا می غرد.. اسبم شیهه می زند...  من فریاد می زنم.. با شوق.. با شور.. با همه ی جوانی ام.. با همه ی زیبایی ام..

 

روی موج های اولین که به سمت ساحل می روند و بازمی گردند  .. با اسبم.. می تازم.. آب دریا  به صورتم و به تمام تنم می ریزد و لیز می خورد.. موهای آشفته ام  با باد  می رقصد.. پاهای برهنه ام  می خندند..  من خیس از همه ی شور و جوانی ای که هرگز نداشته ام.. جیغ می زنم ..  می خندم..

آه.. تو میدانی که زیبایی پنهان شدنی نیست.. شکوه  خوارشدنی نیست..

 

من هرگز در بیداری ام نتوانستم فریاد بزنم.. باور می کنی که صدایم را خود نشنیده ام؟ اما اکنون درون رویاهایم  چقدر زیبا جیغ می زنم.... بدون آنکه تو فکر هم خواب گی هایت را کرده باشی!!! زندگی تو در کجا جریان دارد؟ در رختخوا  ب؟؟!!

 

من همواره " خودم " می مانم با هزاران تکه آینه آب ها در برابرم.

وای که بی نهایت عاشقانه است این حس تاریک دم صبح .. هنگامی که دریا منتظر است و آسمان منتظر.. ماه منتظر.. خورشید منتظر.. پرندگان خزندگان و باقی حیوانات منتظر..

 

ستاره ی آخرین منتظر...

 

آرام باش.. کمی صبور باش .. تمام میشود.. به یاد داشته باش که همه چیز تمام می شود. حتی تاریکی...

من روی خود خاک می ریزم ..مشت مشت.. ذره ذره.. اما بگذار دراین فرصت  حرفی به تو بزنم.. در این فرصتی که نفسم همراه ذرات خاک و غبار کم کم قطع می شود..

میخواهم به تو چیزی بگویم.. هرچند که تو هرگز نمی شنوی .. نمی بینی..

:

" یک شب درون خواب هایت می تازم.. با همه ی رویاهایم.. زنی سوار بر اسب بر روی آب که جیغ میزند و بلند بلند می خندد.. درحالیکه باد موهایش را آشفته می کند.. زنی که چشم هایش درون کوه های این خاک ریشه گرفته است..  می آیم.. "

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

قبل نوشت:" دوستای خوبم .. عیدتون پیشا پیش مبارک. آرزو دارم که  به آرزوهاتون برسید.. و در نهایت سلامت و شادی به زندگی ادامه بدید.."

من یه کم عامیانه تر نوشتم چون اینطوری راحت تر بودم. نمی تونم توی یه سبک خاص باشم . واقعا بعضی وقت ها دلم میخواد  اینطور بنویسم و بعضی وقت ها  کتابی تر..  واسه دلم این ها رو نوشتم.

.......

سایه... هنوزم  شبها که میخوام بخوابم یادم می یاد که همه ی خوابای واقعیم رو که بودی و نگات می کردم .. تویی که راه می رفتی با همون مانتوی مغز پسته ای و چادرت.. نوزده ساله.. و من داشتم  با تو قدم می زدم. زیر قدم هات  رو نگاه میکردم..

نمی دونم کجا بودم .. کجای اون خوابهام.. کجای زندگیم..  نمی دونم کجا میتونستم  تغییر بدم چیزایی رو که نمی دونستم .. کسایی که به خوب بودنشون  شکی نداشتن!

توی نوزده ساله یادته یه روزی سرت رو به آسمون بردی و گفتی:" خدایااااااااا من از دنیا  واطراف هیچی نمی دونم ..  حقیقت  رو میخوام... اشکالی نداره که تلخ باشه."

سایه.. نه .. تو هیچ وقت ازم دور نمی شی. هیچ وقت نمی تونم  یادم بره که چقدر تشنه ی  این بودی که  تو آیینه نگاه کنی و  اشک نریزی.. چقدر تشنه ی این بودم که یه بار چشمات رو  خوب تماشا کنم ..  حرفایی که برای گفتن داشت،  فریادی که واسه زدن داشت...

من بهت نگاه کردم سایه.. نگاه کردم وقتی که  دلت خالی بود . خالی خالی .. شاید هم اونقدر پر که داشتی از هم می پاشیدی! نوشتم اینجا .. دوستایی پیدا کردی که  توی تاریکی  تورو دیدن  و خودشون رو.. دوستایی که  دوستشون داشتی و داری  و بهت نیرو دادن که بنویسی.. وگرنه تو  میتونستی تا اینجا ادامه بدی؟؟

 سایه.. قلبت رو ازم دور نکن. من هیچ وقت نمی خوام از دستت بدم. من نگام به چشمای اشک آلوده ی توئه که  ظ ل م رو فریاد زده  و  کمکی  نخواسته از کسی. آره..  میدونم که  تو واسه درد و دل اینجانیومدی..  تو واسه این نیومدی که  کمک و راهنمایی بخوای.. نه اینکه خودخواه باشی و از خود راضی .. من تورو میشناسم که هیچی برات ارزش نداره جز... اون چیزی که  باید  بهش برسی.

وقتی که میخواستی بنویسی همین جا.. که به راحتی داره یه سال از اون زمان ها می گذره. یادته که چقدر  گریه میکردی؟ شبا حتی اگه خستگی عالم رو داشتی به  شوق دوستات می اومدی و  هر نظری چقدر بهت قدرت می داد؟؟ یادته بعضی وقتا از شوق چیزایی که برات می نوشتن ، چشمات پر اشک  میشد؟

 من دلم آتیش میگرفت وقتی میدیدم که یه دلخوشی داری.. یه دلخوشی که به هیچی عوضش نمی کردی.

یادته که  اون وقت واسه اینکه توانایی نوشتن داشته باشی تا ساعت سه نیمه شب  فقط اشک می ریختی .. اونقدر ضجه میزدی که  نفست راحت بیاد... بی صدا.. توی اتاق تاریکت...مثل یه آدمی که  همه ی زندگیش رو باخته  بی صدا ترین فریادا رو می زدی و  تمام اونچه که یه آدم می تونست توی یه روز اشک بریزه ، تو ریخته بودی!

بعد از اون دیگه رسمت شده بود که بلند شی و  توی همون تاریکی "که یه روز باعث وحشتت بود و از اون به بعد تنها پناهت  "با هنس فری توی گوشت،  شروع کنی به رقصیدن.. تو  هیچ وقت نمی تونستی که دور خودت نچرخی و نرقصی.. بدون اینکه رقصت شبیه  کسی باشه .. تو همیشه سایه وار رقصیدی.

درست همون موقع که همه توی خواب ناز بودن..  توی همون وقتی که داشت نزدیک صبح میشد..  تو می رقصیدی  و می رقصیدی  و می رقصیدی... و  بعد نفس نفس زنان ، شروع میکردی به نوشتن. با همه ی قدرت نداشته ت ..  وقتی که آپ میکردی  و وبلاگت می رفت تو لیست بلاگفا  اون وقت بود که دستات رو به شوق بالا می بردی و میگفتی:" هوراااااااااااااااااااا" این وبلاگ منه.. این منم  که امروز هم نوشتم .

من میدیدمت سایه.. منی که همیشه با تو بودم.. با دلت.. با صدای خفه ی ضجه هات.. با رقص ساکت و چرخیدنت ..

همون موقع ها بود که خورشید در حال طلوع بود.. شب میدونست  که تو چه کردی! شب میدونست همه چیز رو ..   احساست رو ..  غمایی که از پا انداخته بودیش   و  نذاشتی تورو از پا در بیاره.

...................

 

همه تون رو از ته دلم دوست دارم ..

  آرزو دارم  که  شادی واقعی نصیبتون بشه .. آرزو دارم اونایی که سرگردونن و تو بن بست گیر افتادن، خودشون رو نجات بدن.آرزودارم که  امید از دل ها رخت برنبنده ..آرزو دارم که کاری کنیم واسه زیبایی دنیا.. حداقل واسه خودمون. آرزو دارم که سلامتی از خونه ها نره.. مریضا  زود سلامت بشن. هیچ کس کشته  نشه .. حتی حیوووونا .. بار مصیبت از روی مصیبت زده ها برداشته بشه و قدرت بهشون برگرده...  هیچ کس هم  تن به ا سار ت نده.. ... .........................   ....... .....  

...........

حالا آپ میکنم و مثل اون وقتا میگم :" هورااااااااااااااااا"

این واسه من شادی کوچکی نیست. 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

قبل نوشت 1:سارا قدیمی ترین دوست من بود. تمام دوران دبیرستان، هم مسیر و هم راه و با هم بودیم.  آرامشی که داشت با اضطراب دائمی من در تضاد بود.. اما چهره ای شبیه به هم داشتیم. آنقدر که دوست داشت در مدرسه شایعه شود که ما دو خواهر هم هستیم.

قبل نوشت 2: به من می گوید:" چطور تو این همه سال به تئاتر نرفتی؟ دوست نداشتی؟"

می گویم:" نه.. خیلی دوست داشتم و دارم..."

فکر میکنم .. هیچ بهانه ای ندارم.

سارا دعوتم می کند."این تئاتر را فکر میکنم ابتدای این سالی که در انتهایش هستیم  رفته باشم ."

قبل نوشت 3: فمنیست نیستم . من انسان گرا هستم .  کسی که  اطرافش را آنچنان که هست درک کند،  نه آنچنان که تعصبش می گوید!  انسان شامل کسی ست که فکر کند.. بفهمد و احساس کندو ..سرانجام بخواهد که همه  مثل یک انسان زندگی کنند نه مثل یک زیر دست و برده ای برای او و منافع او..

"شاید قسمت دیگر تئاتر را در پست بعدی نوشتم. دلیل شاید این است که من اصولا به نوشته هایم بر نمی گردم و  دوست ندارم باز خوانی کنم یا چیزی را نصفه رها کنم و مجبور باشم ادامه اش بدهم ...شاید علتش تردید بسیارم است.... 

 

......................................

 

یک نردبان است.. نردبان دو طرفه.. مردی از یک طرف و زنی از طرف دیگر از پله ها می خواهند بالا بروند..  مرد به سرعت پله ی اول را می رود.. زن به چابکی  پله ی اول را میرود.. مرد به سوی پله ی دوم حمله میکند .. زن دست هایش را به طرف پله ی بالا تر می برد..مرد پاهایش را روی دست های زن می گذارد... زن دردش می آید.. یکی از دستانش را برمی دارد...دست دیگر را می گذارد.. مرد از روی دست های زن بالا می رود..

 مرد پله ی سوم رفته است.. زن همان جا درد می کشد اما  همچنان دست هایش را می گذارد .. همچنان مرد بالاتر می رود..  زن ،دست به هر جای این نردبان می گذارد  کفشی روی ظرافت انگشتانش  می ایستد..  او به خود می پیچد..

 ..

به خود می پیچم...همه ی زندگیم جلوی چشمانم رژه می روند...

 ..

زن  درد را که حس میکند .. نفس میکشد.. بر نمی گردد.. او باید برود.  سهم او آن بالاست. سهم او  پایین پله ها نیست..

 

مرد در لگد زدن به روی انگشتان زن ؛فرز تر  و جسور تر شده است..

 ..

خود را می بینم. بینی ام از فرط سرما  قرمز است و باد سرد حس سوزش را به پوست صورتم بخشیده است ..با این همه باد را دوست دارم ... 

 جاده  قدیم است یا جدید.. نمی دانم! نمی شناسم ! فقط  خیلی سخت  رسیده ام به این جاده.. باید بروم  به کلاس.. من حاضر نیستم کاری را نصفه رها کنم.  باد سرد به  تنم می پیچد..  وقتم کم است.. هیچ ماشینی نیست.. یک ساعت ایستاده ام. نه... یک و نیم ساعت.. دلم پیچ میخورد. خسته ام..  آنقدر که به چشم هایم  فشار می آورم تا ببینند.

  فکر میکنم : تا شب یه چه نیرویی بروم و برگردم؟ با این پول فقط می توانم کرایه ی راهم را بدهم .حتی  نمی توانم ناهار بخورم.. نه.. هیچ کس نباید بفهمد.. اگر مادرم می دانست ؟ ! نه..همه چیز پیچیده میشود اگر بداند......   ...   .....  نه..

مینی بوس کوچک  می ایستد.. خوشحال میشوم اما صورت یخ زده ام این را نشان نمی دهد.. سوار می شوم .. سقفش کوتاه است و جای نشستن نیست .تقریبا خم شده  می ایستم .. با پاهای لرزان .. با دستان ظریف و یخ   زده ..  هیچ مردی از جایش بلند نمی شود..

 به کسانی که به من زل زده اند نگاه نمی کنم .... پیرمردی از جایش بلند میشود و میخواهد پیاده شود..  با دیدن جای خالی ؛ دلم ضعف میکند.. با نشستن من صندلی تکان میخورد..

..

مرد به آخرین قسمت می رسد.. پاهایش را باز میکند و بر روی سکوی دو طرفه می نشیند.. با آرامش سیگاری بیرون می آورد و  آتش می زند..

 زن در این فرصت پله را  در دستش می فشارد تا حجم خسته اش را بالا بکشد .. آتش سیگار به روی زن فرود می آید..

 

زن پیچ میخورد.. پاهایش را حائل میکند.. می خواهد با همه ی وجودش بجنگد... میخواهد  حداقل یک پله را بالاتر برود.. به میانبر فکر میکند.. این را از لحظه ای درنگ نکردنش می فهمم.

 ..

- خانم محترم. قا ضی عوض شده. پرونده تون ا زاول  باید  پیش بره.

 

- یعنی چی ؟!!

 

- یعنی همین  خانم. به سلامت...

 

- چند سال دارم می دوم که حالا از اول بدوم؟؟؟  جوونی رفته ام رو  قا ضی به من برمیگردونه؟ قا نون میدونه که من حق دارم که نیاز داشته باشم؟  ازدواج کنم؟  چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خسته شدم  دیگه....

 

-  بیرون.........

 ..

زن درد  آتش سیگار را به همرا رنج لگد های کفش سنگین مرد را به جان می کشد.. پیچ میخورد...

پیچ میخورم....

.. 

  مردم دور ما جمع شده اند.. دارم لگد می زنم.. شاید دیگر دیوانه شده ام .. شاید هم .. خسته... خسته.. خسته ..

به شاخه های درخت کنار خیابان گیر می کنم .. نزدیک بود که در جوی آب بیفتم . چه کسی مرا هل داده است؟!

شاخه ها  نجاتم داده اند.. یک درختچه ی   خشک و نازک ... اما قوی!

در سکوت فرو می روم ...

 ..

 زن معلق است.. بین زمین و هوا.. با چند انگشت .. انگشت های ظریف و نازک ولی له شده..

من معلق ام..

زن همه ی راه های بالا رفتن را امتحان کرده است..... به قیمت یک عمر  امتحان کرده ام..  همه ی زخم های من  زن را به  خود می پیچاند.

زن خسته است..

من خسته ام..

زن می پیچد..

من می پیچم..

 اشک هایم تمام صورتم را پر کرده است .. چشمانم را می بندم ..

لبخندم تلخ است .. تلخی اش را  در دهانم می مکم..بارها.. بارها...

پاهایم ناتوان است.. دستانم زخمی... با چه بروم؟؟

با یک  انگشت معلق ایستاده است.. اما نه.. انگار دیگر دستانش نیست که وزنش را گرفته است.. شاید  پله ها او را در آغوش گرفته اند.. یک پایش  در یک سوی پله هاست .. یک پای دیگرش را به طرف دیگر...  انگشت خاکی اش باز هم لگد می خورد...اما او بی حرکت ایستاده است.. گره خورده  درون پله ها..

   گویی همان جا  تمام شده است.. تحلیل رفته است ..و سرانجام مرگ از راه رسیده است .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

سردم بود. دیگران را نمی دانم و از وضع هوا چیزی به من ثابت نمی شد .. من سردم بود.. دیگران را نمی دانم... 

همان زمان بود که او را چند بار دیده بودم. درست روبروی درب ورودی پاساژ نشسته بود.  همان جایی که سوز باد مرا برای چند ثانیه لرزانده بود..

روی او یک پتو بود و جلویش چند عدد لیف حمام . چشمش به مردم بود  به قسمتی که ذرت بخارش را در فضا پراکنده بود و  مردم  با لیوان انباشته در دست هایشان  به خوردنش فکر میکردند...

پیرزن  صورت گرد و تپل  و چشم های  مهربانی داشت. از آن پیرزن هایی نبود که نشسته باشند و به روزگار نامروت  فحش بدهند تادل خسته شان تسلی یابد. از آن آدمهایی نبود که از او بخری و او پول تمام سرگردانی خود را از تو بخواهد...

پیرزن ،ته مانده ی دست هایش آرامشی داشت.. میدانستم که این دستها غذای خانگی را خوشمزه درست میکنند.. گل ها را آب که بدهد ، گل ها شاداب تر می شوند..و... من این دست ها را می شناختم. از کنارش رد شدم. قدم هایم را سریع برداشتم. چون دیگران.. من نیز احتیاجاتی داشتم که نمی توانستم چیزی را بیشتر از قیمتش بخرم! حتی آن لیف را...!!

خریدم را که کردم راهی شدم. بیشتر از قیمت واقعی از من پول گرفته شده بود. من میدانستم. فروشنده می دانست..  هیچ کس اعتراضی نداشت ، بنابراین من هم نداشتم!

زمان برگشت پیرزن را ندیدم.. گویی سردش بود.. نمی توانست بشیند..  من سردم بود .. نمی توانستم بایستم.

.....

دوروز قبل   باز هم  مسیرم به آنجا افتاد.. برای دستشویی به طبقه ی پایین رفتم .

جلوی آینه، کنار دختری می ایستم  و مانند او خود را ورانداز می کنم . دختر با تردید به چهره اش نگاه میکند.. به سرعت  دستش درون کیفش می رود ....

 روی روژ لب خوشرنگش ، روژ لبی تیره می زند....

 کمی بعد ..آرامش  به چهره اش باز می گردد . او مشغول بررسی موهایش می شود.. 

 چشمم به موهایم می افتد .

به هم ریخته .. سوال همیشگی ام درونم را میکاود :" چرا موهایم  سر جایشان آرام نمی گیرند؟"

زنی میانسال ، صندلی مشکی رنگی روبروی دستشویی دارد که بیشتر اوقات روی آن می نشیند و  همیشه با نگاه طلبکارانه اش ا زدیگران پول می خواهد.. با حسی نفرت آمیز به من نگاه میکند.. من به سرعت روسری ام را جا به جا می کنم .. قید پیدا کردن روژ صورتی ام را از کیف شلوغم می زنم و نیت بیرون آمدن از آنجا را می کنم .. ا زحالتش متنفرم.. یک ثانیه هم  نمی خواهم  نگاهش را تحمل کنم !

اما ..

جلوتر از من یک پیرزن است.. با روسری بلند و  تقریبا خم شده.. از کیسه اش پولی بیرون می آورد.. پول سبز رنگ.. آن را به زن میانسال تند خو می دهد.

آهسته راه می رود.. پاهایش را روی زمین می کشد.. در دل می گویم این پول حق آن زن تند خو نیست.. سعی می کنم صبر کنم پیرزن  از در بیرون برود تا من هم بتوانم بیرون بروم..

در همین مدت ، پیرزن لیف فروش را  می شناسم.. همچنان پشت سرش راه  می روم تا به پله ها برسیم.

به زحمت از پله ها بالامی رود.. آن قدر سخت که دست هایش را کمک پاهایش می کند .. "با دست و پا از پله بالا میرود".. به نفس نفس می افتد.. سرانجام خود را به آخرین پله ها می رساند..

 به سرعت  کیسه اش را با دیدن دختری باز می کند... نگاهی پر محبت به او می اندازد.. دختر تردید می کند.. لیفی برمی دارد ، به همان قیمتی که پیرزن می گوید  ، آن را می خرد. پولش  بیشتر است..  پیرزن پول خرد ندارد... پیرزن از همان پله ها به زحمت پایین می رود.. تا پول را خرد کند.

 و من  همچنان ایستاده ام.

........

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون – که جز حماسه ی خونین نمی سرود-

و از غرور- غروری که هیچ گاه خود را چنین حقیر نمی زیست-

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم ،  نه صدایی

و خیره می شوم ، نه زیک برگ جنبشی

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

دیگر غبار مقبره ها را هم

برهم نمی زند...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

پس از مدتها سکوت من برگشتم.

شاید یک روز از این روزها بنویسم. اما اکنون نمی شود. خوب میدانم که بدون اینکه پله ی سوم را نروی امکان ندارد به پله ی دهم برسی!

روز اولی که این وبلاگ را باز کردم  اصلا قصدم برگشت به گذشته نبود. میخواستم این روزهایم را بنویسم. اما روزهای من آنقدر مبهم بود و آنقدر به گذشته ام مربوط میشد که نمی شد کاملا درک کرد و متوجه شد. 

من همیشه دوست داشتم فهمیده شوم. یا دیگران را بفهمم. به هر وبلاگی که رفته ام  روی نوشته ها فکر کرده ام. گاه بعضی نوشته ها و پست ها ،یک روز کامل یا دو روز.. ذهن من را کاملا به خودش درگیر میکند..

فکر کردن را همه ی ما داریم. اما ما معمولا فکر کردنمان مربوط به خودمان است. چه کسی جز هنرمند می تواند از دریچه ی چشم های دیگران نیز ببیند؟ یا فکر کند اندازه ی هزاران مغز. احساس کند آنقدر که خود باران شود یا دریاهای پر تلاطم یا اقیانوس پر زندگی؟!

باز هم شروع میکنم ..گرچه  هرگز تمام  نمی شوم.....

------

صحنه ای از پارسال در همین زمان:

 

گوشی زنگ می زند.. درون مترو هستم..  به هم ریخته و پریشان.. با نگاه تقریبا مات مردم را نگاه میکنم. هرکدام ، با وسایلهایی انباشته درون دستهایشان...

لبخندهایی که بر لب دارند مرا به شوق نمی آورد.. من ماتم..

گوشی زنگ می زند...  به معنای تمام انباشته از بغضهایی که سالها در گلویم نشسته است.. چشمانم اشک آلود.. چرا ؟ چرا؟ چرا؟...  مرا راحت نمی گذارد..

چراها به من حمله میکنند.. چرا خود را تباه کردی؟ چرا ؟ چرا؟ چرا؟

گوشی زنگ می زند... زن ها با هم صحبت میکنند.. درباره ی همه چیز.. به من هم نگاه میکنند.. با چشمهایشان دوست دارند من هم چیزی بگویم.  من .. ماتم  برده است با نفسی حبس شده درون سینه ام.

 

گوشی زنگ می زند.. پیاده میشوم تا سوار قطار دیگری شوم.

منتظر رسیدن قطارم. صدای قطار از سالهای دور گوشم را می خراشد.. گوشی زنگ می زند.. حس میکنم همه چیز تاریک است.. حس میکنم در آستانه ی مرگ هستم با همه ی بارهایی که از غصه بر دوشم نگه داشته ام.

 

گوشی زنگ می زند... گوشی را برمیدارم... بیشتر به هم می ریزم...نه.. می شکنم..

جایی برای نشستن نیست. همه ی وسواس هایم را از یاد می برم. روی زمین می نشینم. روی زمین.. زمین..

کنار صندلی یک دختر و پسر...

گوشی زنگ میزند.. داد می زنم.. یادم نمی آید چه کسی نگاهم میکند یا نمی کند. حالا این منم در آستانه ی تمام دردهایم... صدایم را خفه میکنم درون بغضم... گوشی را خاموش میکنم.. نفس راحت می کشم.

دختر و پسر از جایشان بلند می شوم. رمقی برای بلند شدن از روی زمین ندارم..

صورتم خیس از اشک هایم است. اشک هایم بدون هیچ آهی از چشم هایم می چکد. راحت شده ام. میگریم... می گریم... می گری  م...

چراها دست از سرم برداشته است. درونم کسی میگوید:" من با توام سایه.. تکه هایت را جمع کن و از نو بساز "

...............

امسال..دیشب:

 

درون مترو ایستاده ام. به شدت شلوغ... کیفم گیر کرده است درون دست های کسی.. وسایل کسی درون دست های من.. گوشی در دستم است.. جایی برای گذاشتنش نیست.

به چهره ها دقیق نگاه میکنم. سعی میکنم بشنوم. لبخند ها و حرف ها و خرید ها ..

زنی هم سن به من محبت آمیز نگاه میکند. به او نگاه میکنم و هر دو لبخند می زنیم... کمی که حرف میزنیم میگوید:

- فکر میکنی چند سالم است؟

به چروک زیر چشم هایش نگاه میکنم.. به چهره ی  پیر شده اش.. موهایش تماما سفید است که زیر هاله ای از رنگ پنهان کرده است.. چشم هایش خسته است.. انگار جایی میخواهد که بار تمام خستگی هایش را بر زمین بگذارد..

او با نگاه من  خمیازه ای کوتاه میکشد..

میگویم:" سی و چهار"!

 

میدانم نیست..

میداند که من می دانم..

اما چیزی میگوید و هردو میخندیم... دختری  کنار آن زن ایستاده است.. وحشت می کنم..

مات نگاه میکند.. مات مات... پراز بغض نشکسته..

 حرف دیگر می زنم که او نیز بخندد...

دختر بدون هیچ عکس العملی نگاه میکند... لب هایش هیچ حالتی به خود نمیگیرد.. دختری بی نهایت شبیه به  تمام لحظه های گذشته ی  من ..

پریده رنگ و نفس در سینه حبس کرده...گویی سالها در درونش زندگی کرده ام.. می فهمم..

دلم می خواهد  دستش را بگیرم.. دلم میخواهد  فریاد بزند.. و بعد آرام اشک بریزد... اگر این کار را نکند .. میدانم که خواهد مرد...

....

پیاده میشوم...

فکر میکنم به فاصله مرگ و زندگی.. به فاصله ی لبخند و بغض .. خنده و گریه..

به فاصله ی آدم ها.. .....   ...   ...

-----

من نمی خواهم سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پای رهگذرها

او چرا باید به روبساید تن

بر در و دیوار هر خانه؟

او چرا باید زنومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟

 

آه ای خورشید

سایه ام را از چه از من دور می سازی؟

 از تو می پرسم:

"تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندان است یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب،

سایه ی روح سیاه کیست؟"

 

او چه میگوید؟

او چه میگوید؟

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسش های بی پایان.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

قبل نوشت :

برای یک نفر :  نباید دردها باعث شود که بمیریم. مرده زندگی کردن هزار بار از مرگ بدتراست..سخت هست ولی شدنی. 

دوستانی که من را از یاد نبرده اید.. ممنونم. به شوق شما آمدم . اگر دیر می آیم .. ولی می آیم.  جبران میکنم. فرصت زیادی ندارم.. و هیچ کاری از پیش نبرده ام.  تا اسفند ماه برمیگردم. البته نمی دانم چه باید کنم با وبلاگم.. میخواهم از گذشته بیرونش بیاورم. اگر امکان دارد به من کمک فکری کنید. من دوست دارم بنویسم .

پستم را بدون ویرایش و تند نوشته ام. فقط خواستم نوشته باشم  بدون هیچ فرصتی!

دوستانی که از یادم برده اید...............

یلدا وبلاگت حذف شده بود. از حال دخترت به من خبر بده. امیدوارم زودتر خوب شود.

 ..............................

 

این روزها ....... بهانه گیر تاریکی هایم شده ام. بهانه گیر نیمه شب های پر سکوتم.. ..این روزها  مجبورم که  شب ها چشم های تشنه ی تاریکی  ام را ببندم تا روزها به اندازه ی  تمامی سالهایی که بیهوده نشسته بودم .. بدوم.

این روزها  به دور خود  می پیچم وهنوز هم نمی دانم چرا آشفته ام!

 حکم پرنده ای را دارم که بالهای پروازش را به او پس داده اند  ولی  او هرگز در تمامی عمرش یک بار هم آن را نداشت.. شاید زمانی از او گرفته بودند که به یاد نداشت حتی خود را!!!!

شاید زمانی که هیچ آینه ای نبود که خود را تصور کند با بال یا بی بال...

 

نگاهش می کنم.. برسر بالم می گریم. چون مادری برسر نعش فرزندش...

 

این روزها... سراسیمه ام . پر اضطرابم ... و پرامید.

. این روزها ... نباید به هیچ گذشته ای فکر کنم..نباید به بغض پینه بسته ام فکر کنم ..  نباید  زمان باقی مانده ی کوتاهم در گذشته ی پر رنجم بماند.

این روزها باید پر بزنم. باید از دره ها و کوه ها بگذرم.. باید از دره ها و کوه ها صدها بار بیفتم..

من آماده ی افتادنم..........آه ... ای دره ها و کوه ها... آه ...ای تمام پرتگاه های عالم... من آماده ی افتادنم.. ولی آماده ی بریدن هرگز نیستم.

 

من آماده ی زخمی شدنم.

باید به یاد بیاورم  کودکی ام را، با دوچرخه ای که تنها دوست من بود،  بارها افتادم و زخمی شدم  .. بارها زخم هایم را پنهان کردم تا مادرم  سد راهم نشود .. بارهاخود را با دست های کوچکم مداوا کردم .. با دارویی قرمز رنگ بر سر خونم.... هنوز زانوهایم از زخم های عمیقم تیره است .هنوز با دیدن زخم هایم به یاد لذت بزرگم می افتم.. لذت دوچرخه سواری.. لذت بادی که به صورتم می خورد و مهارتی که داشتم .. من لذت می بردم... با تمام فریاد هایم از سر شادی.. با تمام جیغ هایم..

 

.. لذت پرواز...

 

این روزها .....................

. شاید من هنوز بلد نیستم که با بالهایم چه کنم. آه.. من حکم یک پرنده ی هول شده را دارد که نمی داند چه باید کند...

شانه هایم را کوه ها  و دره ها تکان می دهند.. میگویند:" گریه بس است.. دیگر تویی و بالهایت.. "

دست هایم راهمان پرتگاه ها می گیرند و آرامم می کنند و میگویند :" ما منتظریم.. منتظریم که تو برسر ما بالهایت را باز کنی..."

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

قسمتی ازدیروزم:

 

اتوبوس به مقصد نزدیک می شود. نفسم طاقت ندارد.. فکر میکنم ... تمام دلایل پشت سر هم ردیف می شوند: بیخوابی؟ آلودگی هوا؟ صدای بلند رادیوی اتوبوس  که یک کلمه اش را هم دوست نداشتم؟ چکمه ی  نوک تیز با پاشنه های بلند دختر کنار دستی ام که دائم شلوار مشکی ام را خاکی میکرد و او  بی توجه ،کارش را تکرار میکرد.. با هر ترمز و ایستادن اتوبوس.. با هر تکان.. !  استرس دیر شدن؟ پیرزن مچاله شده و نان خشکش؟؟!

آلودگی هوا..آلودگی... آلودگی...

نفس هایم کشدار و صدا دار می شنوند..

سعی میکنم ته مانده نفسم را در سینه حبس کنم تا ریه هایم نیاز به نفس پیداکنند و بتوانم نفس پر اکسیژن را سر کشم .

اتوبوس به مقصد می رسد.

یک .. دو ...سه...

کرایه را میدهم. راننده در حال بحث است.. نگاه میکنم... طرف بحث یک زن است ایستاده در پایین اتوبوس.  پیاده میشوم و نفس را حبس میکنم... چهار.. پنج... شش..

 دیگر نفسی وجود ندارد..

ریه هایم .. همه ی بدنم از من خواهش میکنند که نفس بکشم...

لبخند پیرو  زی را می زنم.. اکنون نیاز دارند و قدرش را میدانند! نفس  عمیق را شروع میکنم

یک...... دود اتوبوس به صورتم می خورد و تمام ریه ام را پر میکند..

سرفه میکنم.. و همراه سرفه های خشک و پرآزارم به طرف مترو می دوم.من بدون نفس می دوم.. بدون اکسیژن!

دلم می سوزد، به همه ی  زندگی ام ...

 

جمعیت زیادی ایستاده اند..

هنوز قطا  رنیامده است...

مردی که آرم متر و به لباس دارد با یکی از تلفن های گوشه های مترو با صدای بلندی حرف میزند:" مشکل برق حل شده..."

دختری  نشسته بر صندلی انتظار قطار به محض شنیدن این حرف با صدای بلند می خندد.

بقیه در اطرافش سعی میکنند لبخند بزنند...

زن میانسالی  که در کنارش نشسته بود درباره  چیزهایی حرف میزند ..

 

قطا ر پر سر و صدا ازراه می رسد.

ناامیدانه فکر میکنم که یک پنجم جمعیت در آن جا نخواهند شد..

زن میانسال دیگری از صندلی بلند میشود تا هر طوری که شده ، درون قطا  ر جا شود.

دختری از راه می رسد ...آه بلندی می کشد و  آهسته می گوید:" زندگی س گی  .."

 

 زن میانسال اولی به زن چادری ایستاده میگوید که "بنشین.. اینجا که دیگه جا هست."

زن چادری لبخند می زند و تشکرمیکند و نمی نشیند.. نمی خواهد بنشیند.

بی رمق تراز آنی هستم که تعارف کنم.

با نگاهم مطمئن میشوم که نمی نشیند و او با نگاهش اطمینان می دهد که نمی نشیند.

به سرعت روی صندلی انتظا ر  می نشینم.

 

دست ها و پاها و کیف ها از در قطار بیرون مانده است.

سعی می کنم  تماشا نکنم.. روی صندلی ام جا به جا میشوم تا احساس بهتری کنم.

 

ذره ای از جمعیت کم نشده است..

در قطار چند بار باز و بسته میشود..

 

مردم بیشتر به خود فشار می آورند.. تا دست ها و اعضای بدنشان لای در نماند.

 

 نگاه میکنم.

 

زن میانسال هم چنان حرف میزند.. زنی خسته در کنارش نشسته است...فقط کلمه های  بنز  ین و هو ا  را می شنوم .حرف میزند.. تبلیغا  ت استفاده از وسایل عمو می...  را میشنوم و جمعیت را نگاه میکنم.

یک پنجم هم کم نشده.. هر لحظه زیاد تر میشود..

 

دختری با کیسه ی بزرگ سیاهش ایستاده است.. چشمهایش خاموش است..

 

زن میانسال ادامه میدهد..

 

صدایی  ازا  عتر  ا   ض   جمله می سازد.......

کسی میشنود و میگوید:" برای کدام یکی از  مشک لها ؟؟!!!"

صدا در بین صداها گم میشود.

 

زن میانسال بدون مکثی  همچنان میگوید. دختر دیگری کنارش نشسته است..حالا پادردش را بیشتر از هرچیز دیگری تکرار میکند..

 

دختر  کیسه ی بزرگ سیاهش را با خود بلند میکند..خوراکی ها را بیرون می آورد و سعی میکند بفروشد.. اما به سرعت خوراکی ها درون کیسه فرو می روند.

 صدای پر استرس دختری دیگر متوجه ام میکند. ناخن هایش لاک قرمز خوشرنگی دارد.. به طرح رویش خیره میشوم:" اه... چه خاکی تو سرم بریزم؟ یه ساعت دیگه امتحانمه ..اینطوری تا شب هم نمی رسم...

الو... الو.... الو..."

گوشی اش  به درون کیفش پرت می شود.

زن میانسال  هم چنان حرف میزند.. زنی هم سن او کنارش نشسته است.. از دخترش میگوید.. و پسرش..

از روزگار...

قطا ر دیگری از راه میرسد..

وقتم خیلی وقت است که تمام شده.

بلند میشوم.

سعی میکنم  جلوتر از همه بروم.. باید جا شوم. زو  ر ازمایی ام بیش از توانم است.....

 

سعی میکنم  دیگر صدای آن دختر در گوشم تکرار نکند:

"زندگی  س گی ..."

 

 

.............

 

 

"آیا شما که صورتتان را

در سایه ی نقاب غم انگیز زندگی  مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله ی یک زنده نیستند؟"

 

گویی که کودکی

دراولین تبسم خود پیر گشته است!

و قلب – این کتیبه ی مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند-

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد-

 

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مدام مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی را

به ورطه ی زوال کشانده ست

شاید که روح را

 به انزوای یک جزیره ی نامسکون

تبعید کرده اند.

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام .

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن بادپا سوارانند؟؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش؟

پس راست است که انسان دیگر در انتظار هیچ ظهوری نیست؟

و دختران عاشق

با سوزن دراز بردری –دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحرگاهی

احساس می شود

آینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله ی بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم میکنند....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  |